بوی بهاران می‌دهی آزادمرد

1395/05/26
50
0
اجتماعیتمام عناوین اجتماعی
کد خبر :2793
آران و بیدگل نیوز - فهیمه مسیبی: فرق است میان سفر تن با سیر و سیاحت روح و ما را به ضیافت جان فراخواند خدایی که برایمان آستین بالا زده بود. مقابلش که نشستیم انگار دریایی بود که آرامشش، ما را تا اوج می‌رساند. لب که باز کرد صدای بال فرشتگان را در کلامش  شنیده می‌شد. پرسیدیم:
جناب همایی‌پور از اولین اعزام برایمان بگویید.
من شاگرد جوشکاری حاج عباس رزاق‌زاده بودم. وقتی اتوبوس حامل رزمندگان را دیدم دلم لرزید. پدر و مادرم یک لحظه فراق دلبندشان را تاب نمی‌آوردند اما در برابر حرف امام و اراده‌ی مصمم من حرفی نزدند. 14 سال بیشتر نداشتم و دست بردن در شناسنامه، تنها راه اعزام بود. جنگ بد است اما وقتی پیش آمد \"کوتاهی کردن در جنگ\" بد است.

دل یک پسر 14 ساله چگونه برای جبهه پرپرمی‌زند؟ آیا فضای فرهنگی آن زمان شما را آماده کرده بود؟ یا به قول امروزی‌ها جوگیر شده بودید؟ آیا یک بچه 14 ساله چون آینده‌نگریش خوب نیست و چون فکرش را نمی‌کند که چه پیش خواهد آمد راهی جبهه می‌شود؟ پس ترس از مرگ کجای این معرکه است؟
کسی ما را آماده نکرد. شهدا که می‌آمدند ما آماده می‌شدیم. جوگیرشدنی در کار نبود. چون اگر رفتن یک 14 ساله از روی احساسات باشد، ترس از مرگ مانع رفتن می‌شود. چه بسا 12 ساله‌هایی داشتیم که چنان محکم و کوبنده، جواب عراقی‌ها را می‌دادند که ما جرأت نمی‌کردیم. در عوض پیرمردهایی هم بودند که موقع امتحان کم می‌آوردند. خدایی که رفتن به جبهه را به دل می‌اندازد خودش جرأتش را هم می‌دهد. مهم‌تر از همه این‌که راه، حق بود. یکی از صفات خدا، مسبب‌الاسباب بودن است. خودش همه‌ی راه‌ها را باز می‌کرد.

این ذکاوت خاص، مال آدم‌های آن دوره بود؟ علت درک و فهم بالای رزمندگان در آن زمان چه بود؟
اصلا ربطی به ذکاوت آدم‌های خاص ندارد. آن که در دل ما می‌اندازد که راهش را برویم خودش بقیه‌ی ماجرا را درست می‌کند. ما این وسط هیچ کاره بودیم!

\"بوی

از اولین اعزام بگویید؟
حدود بیست روز، آموزش ابتدایی را در اهواز گذراندیم. بعد ما را بردند ورزشگاهی در بستان که اسمش یادم نیست. خیلی‌ها برای رفتن منتظر بودند ولی از نظر سلاح محدودیت داشتیم. سلاح نبود. اسلحه‌هایی که به ما دادند تقریبا ضایعات بود. گفتند بروید با نفت بشویید و سمباده بکشید تا قابل استفاده شود. تیر می‌خواستیم که اسلحه‌ها را امتحان کنیم ولی تیر هم نبود. قرارشد وقتی عراقی‌ها کشته می‌شوند اسلحه‌شان را برداریم.

اولین بار که به خط مقدم رفتید چه اتفاقی افتاد؟
بستان تقریبا سه ماه قبل از رفتن ما آزاد شده بود. شبانه  وارد روستای پل سابله شدیم. صبح فردایش که 22 بهمن بود صدام احتمال حمله‌ی ایران را می‌داد. پیش‌دستی کرد. برای نماز که بیدارشدیم صدای بمب می‌آمد و هواپیما از بالای سرمان ردمی‌شد. در عمرمان  از این صداها نشنیده بودیم. زلزله دیده بودیم اما این لرزش زمین برایمان تازگی داشت. استقبال روز اول، با بارش بمب از هواپیما عالی بود. این منطقه تا خط اصلی، دوسه کیلومتری فاصله داشت. ساعت 12 شب ما را سوار هیفا کردند و به طرف تنگه چزابه رفتیم. نیمه‌شب رسیدیم منطقه و به نیروهای مستقر در آن‌جا اضافه شدیم. بعدها متوجه شدیم حمله ای که از جانب ما شده، با موفقیت همراه نبوده است. قراربود عراقی ها توسط ما سرگرم شوند تا بچه‌ها در جایی مهم‌تر کار مهم‌تری انجام دهند. همان شب تیری به بازوی دست راستم خورد و استخوان‌های دستم از چندجا شکست. بیهوش افتادم و صبح که چشمانم را بازکردم عراقی‌ها بالای سرم بودند.

رفتار عراقی‌ها با اسرا چگونه بود؟
مجروح‌ها به بهداری نظامی الاماره منتقل شدند. بعد از یک هفته، گفتند میخواهیم استخوان‌های شکسته‌ی دستت را بیرون بیاوریم. دورش را دوسه تا آمپول زدند و بدون بی‌هوشی استخوان‌ها را بیرون آوردند. گچ هم نگرفتند فقط یک آتل بستند. همین!

در بدو ورود به زندان چه گذشت؟
ابتدا ما را به زندان بغداد بردند. هرچه می‌پرسیدند می‌گفتیم نمی‌دانم. روز دوم سوم اسارت بود که از رادیو فارسی عراق برای مصاحبه آمدند. فقط حق داشتیم خودمان را معرفی کنیم شهرمان و محل اسارتمان را بگوییم و یک پیام کوتاه به خانواده‌مان بدهیم. اتفاقا پسرعمویم مصاحبه را ضبط و خانواده ام را مطلع کرده بود. روزی یکی دوبار اجازه‌ی دستشویی‌رفتن داشتیم . ساعت می‌گذاشتند. یک دقیقه وقت داشتیم وگرنه در را می‌شکستند. ظرف‌های غذا آلومینیوم و شبیه سینی لبه‌داربود و غــُــصعه نام داشت. گاهی غذا آنقدر آبکی بود که حتی با قاشق نمی شد بخوریم باید در لیوان می‌ریختیم.

چگونه و چه زمانی به اردوگاه منتقل شدید؟
بعد از ده روز، هیفاهای حصارکشی شده‌ای را آوردند که داخل آن مشخص نباشد. سوارشدیم و غروب به اردوگاه شماره ی 8 عنبر رسیدیم. درواقع اردوگاه ما ساخت روسیه و خوابگاه سربازان عراقی بود که در زمان جنگ، مکانی برای نگهداری اسرای ایرانی شده بود. آسایشگاهی به وسعت 6 در 15 متر که هیچ امکاناتی نداشت. بعدها متوجه شدیم کنار ساختمان ما، اردوگاه دیگری به نام الرمانی است. یکی از آسایشگاه‌ها بیمارستان بود. زندان با بیمارستان فرق داشت. از آمپول و پانسمان خبری نبود.

برنامه‌ی روزانه‌ی اسرا چه بود؟
صبح ساعت 7 – 8 که درها باز می‌شد می‌توانستیم از دستشویی استفاده کنیم. عصر هم دو ساعت آزادباش بود. 24 آسایشگاه، فقط 6 – 7 عدد دستشویی داشت. شیر آب هم نبود. سطل‌های آب و کوزه‌های قدیمی به نام خمبنه را در دسترس گذاشته بودند. باکمک بچه‌ها کنار آسایشگاه جایی را برپاکردیم و دورش را پتو کشیدیم که به عنوان دستشویی استفاده کنیم. آسایشگاه ما 40 نفره بود البته بستگی به آمد و شد اسرا داشت. بعضی وقت‌ها به 70 نفر هم می‌رسید. وقتی 70 نفر می‌شدیم فقط جا به اندازه‌ای بود که کنار هم بخوابیم یعنی اگر نصف شب کسی می خواست از ته آسایشگاه برود دم در آب بخورد و برگردد پای همه را لگد می‌کرد. اردوگاه ما حالت قرنطیه داشت. یعنی بیشتر اسرا را اول می‌آوردند آسایشگاه ما، بعد به اردوگاه‌های دیگر منتقل می‌کردند. مجروحان را که قطعا می آمدند آسایشگاه ما، چون اردوگاه ما بیمارستان داشت. افسران هم در آسایشگاه ما مستقربودند.

دلایل جابجایی اسرا چه بود؟
عملیات که می‌شد مجروح‌های قبلی را می‌بردند تا عده‌ای دیگر را بیاورند. جابه‌جایی‌ها به‌علت تعدیل نیروی اردوگاه یا بردن فعالان سیاسی بود.

امکانات اردوگاه در چه حدی بود؟
یک بشقاب و یک قاشق آلومینیوم، دو دست لباس و دو عدد پتو سهم هرکس بود. تیغ را وقت تمیزکاری می‌دادند و دوباره پس می‌گرفتند که مشکلی پیش نیاید.
ساعت 5 داخل‌باش بود. ساعت 5/4 باید تمام کارهایت تمام شده باشد. یعنی غذا گرفته باشی و آب آورده باشی. حقوق ماهانه، 1500 تومان بود. ما مذهبی ها این حقوق را تقسیم بر دو کرده بودیم. نصف آن را در صندوق می‌ریختیم که برای مراسم عمومی مثل دعا، مواد غذایی برای پذیرایی تهیه کنیم.

از شکنجه‌شدن‌ها برایمان بگویید.
شکنجه‌های شب بیشتر آزارمان می‌داد. ساعت 11 شب، آهنگ پخش می‌کردند که مانع خواب اسرار شوند. هرشب همین اوضاع بود. فردا موقع بیدارباش نمی‌توانستیم بخوابیم. حتی اگر از اسرا از شدت خواب، بیقرار بودند، داخل آسایشگاه بودن ممنوع بود. شکنجه‌ها، بستگی به حال فرماندهان داشت. بعضی وقت‌ها هم یکی از خودمان می‌برید می‌رفت حرفی می‌زد یا از دهانش حرفی لومی‌رفت. هرقسمت برای خودش زندان جدا داشت. افسرها هم، زندان‌هایی مخصوص داشتند که برای تنبیه استفاده می کردند. ملاقات آسایشگاه‌ها باهم ممنوع بود، مگر این‌که عیدی یا مراسمی باشد. یک فرمانده اردوگاهی داشتیم. آنقدر وحشتناک بود که حتی خود سربازهای عراقی سعی می‌کردند جلوی چشمش نباشند. مثلا یک‌روز هوس می‌کرد سگش را به جان افسرها بیندازد. چند سال اول وجود این افسر دهشتناک، مشکل روحی بچه‌ها بود. کتک‌خوردن برای کسی که خودش کتک می‌خورد زیاد مشکل نیست ولی برای کسی که می‌بیند شکنجه ی روحی و تحملش طاقت فرساست.
یک نوع شکنجه‌ی روحی دیگر هم هست که وقتی اسارت طول می‌کشد آدم را سردرگم می‌کند. سردردهایی به سراغمان می‌آمد که چشم‌ها قرمز می‌شد. به این عذاب‌های روحی، بیماری‎‌های جسمی را هم اضافه کنید.

آیا اسرا می‌توانستند خانواده‌هایشان را از حال خود باخبر کنند؟
من هشت سال و نیم اسیر بودم. به‌یقین می‌توانم بگویم پنج سال اول، قلم حکم گلوله داشت. ما ثبت نام صلیب سرخ بودیم. اوایل ماهی یک بار صلیب سرخ می‌آمد. بعد 40 روز یک بار، بعد دوماه یک بار، بعضی وقت‌ها هم سه ماه یک بار طول می‌کشید تا صلیب سرخ بیاید و ما بتوانیم برای خانواده‌هایمان نامه بفرستیم.  درکل عراق اجازه نمی‌داد صلیب از داخل اردوگاه خبردار شود. درضمن نامه‌ها کوتاه بود و معمولا بعد از سانسورشدن در بغداد، به ایران فرستاده می‌شد. یک نامه‌ی فوری هم بود که اعلام اسارت به خانواده بود و نیازی به سانسور نداشت.


چه عاملی باعث حفظ روحیه‌ی اسرا می‌شد؟
واقعیت امر این است که اگر کسی از خدا جدا می‌شد کارش تمام بود. غفلت از خدا، بیش از اندازه امیدوار شدن به آزادی یا دل بستن به وعده وعیدهایی که می‌دادند نابودکننده بود. بعضی‌ها می‌بریدند. وجه خوبش جنون بود. بعضی هم به عراقی‌ها می‌پیوستند.
همه‌جور آدمی در اردوگاه بود. با همه دینی و همه سلیقه‌ای و همه حزبی. به‌همین صورتی که الان در کشور هست همان جا هم بود. تنها چیزی که این مشکلات را می‌توانست حل کند خدا بود فقط خدا فقط خدا. خدای تنها هم نه، اگر جز خدا ائمه نبودند و توسلات نبود، کار خیلی خراب می‌شد. سازگاری آسایش نمی‌آورد. تنها چیزی که امید می‌داد مقاومت و توکل به خدا و ائمه بود. یک لحظه غفلت همه‌چیز را خراب می‌کرد. ما چون باهم بودیم شاد بودیم. حتی از برادر بالاتر، دوست و رفیق بودیم. تمام مراسم مذهبی و ملی و انقلابی برنامه داشتیم با این‌که ممنوع بود. خیلی مشکلات را همین گفتگوها و برگزاری این مراسم برطرف می‌کرد. وجود افراد شاخص در اردوگاه، قوت قلب بود.

بدترین خاطره ی شما در دوران اسارت چیست؟
بدترین خاطره رحلت حضرت امام (ره) بود. هفته‌ای یکی دوبار تلویزیون داشتیم. رحلت امام را از تلویزیون دیدیم.

بدترین دوران اسارت چه سال‌هایی بود؟
دو سال آخر، از سخت‌ترین سال‌های اسارت بود. از آتش‌بس تا آزادی، ما دو سال خیلی وحشتناک را گذراندیم. دیوانه‌شدن‌ها و انحراف‌ها بیشتر در این دو سال بود. چون جنگی در کار نبود، خود عراقی‌ها هم گیج بودند و زیاد به ما نمی‌رسیدند. آتش‌بس که شد صدام اعلام عموم کرد که شرایط ایران را پذیرفته ولی وقتی از آتش‌بس تا آزادی ما فاصله‌ی بسیار افتاد، شکست روحی بزرگی برای اسرا بود.

چرا از آتش‌بس تا آزادی اسرا، مدت زیادی طول کشید؟

صدام گفته بود تمام شرایط را می‌پذیرم ولی دروغ می‌گفت. وقتی ما سوار ماشین شدیم و پایمان را گذاشتیم روی خاک ایران، باور کردیم که همه‌چیز تمام است. چون کسانی بودند که آن‌ها را تا لب مرز ایران آوردند ولی به هر دلیلی، دوباره برشان گرداندند و بعد از چند سال آزاد شدند. مجروحی به عنوان تعویض، تا فرودگاه ترکیه آمد ولی تحویل ایران داده نشد. فکرکنید چه بر سر این آدم آمد؟ ما که این‌ها را دیده بودیم، حرف‌های عراق را باور نمی‌کردیم.

اسارت در زندگی شخصی‌تان چه اثراتی دارد؟

اثرات اسارت ابداً پاک نمی‌شود. خیلی هم سعی می‌کنم ولی نمی‌شود. وقتی برایم مشکلی پیش می‌آید اولین چیزی که به خاطرم می‌رسد یا در خواب برایم پیش می‌آید، اسارت است.

از مردم چه توقعی دارید؟ از مردم راضی هستید؟
هیچ توقعی از هیچ‌کس ندارم. چرا راضی نباشم؟ قرار نیست همه چیز بر وفق مراد آدم باشد. هرکسی به اندازه ی فهمش، توانش و فکرش دارد زندگی می‌کند.
مصاحبه‌مان با آقای همایی‌پور تمام اما بهت و حیرت، آغاز شده بود.
چه جوانمردانی در شهرمان نفس می‌کشند که ما آنها را نمی‌شناسیم و از احوالاتشان بی خبریم. چه مردان سبزی از آتش گذشتند. چه مردان سبزی در آتش نفس تازه کردند.

\"بوی

\"بوی

\"بوی
;
نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید
کد امنیتی
ذره بین

هیچ نظری برای این خبر ثبت نشده است

با ثبت نظر خود اولین نفری باشید که برای این خبر نظر ثبت کرده است.